تبليغاتX
محمد دانشور



دیروز صبح یک نفر از کوچه جار زد :

ـ « اِسقاط می خریم . . . »              

                        خودم را زدم به خواب

همرزم سالهای قدیمم حدود ظهر

پستی سراغ داشت برایم که در جواب

فرمانده توی آینه یک لحظه سرفه کرد

می خواست رُک و راست ببینم جواب را

اخمی درشت و طرز نگاهی که سالهاست

پر می کند هنوز برایم خشاب را


سربازهای مرده مرا دوره کرده اند .

با هر تماس تازه و با هر صدای در

فرمانده توی آینه دستورداده است :

ـ « با ما بمان ؛ بمان و خجالت بکش پسر

پا شو؛ ببند کرکره را رو به روز ما

پا شو؛ اطاق را پرِاز شمع کن رفیق

دنیای پشت پنجره با ما غریبه است

پا شو؛ بساط پنجره را جمع کن رفیق »


سربازهای مرده مرا دوره کرده اند

در قاب عکسهای یکی بعد دیگری

هر شب برای خانه ی من پنجشنبه است

عشق و کُمیل و اشک و قرار ِ برادری . . .


در بیست و چند سال ِ پر از رنگ بعد رنگ

در رنگ باختن  وسط ِ استحاله ها

با آفتاب ِ د شمن ِ با رنگ عکسها

من بودم و مراقبت از سرخ لاله ها


من خواب دیده ام که همه خواب مانده ایم

بیدارهم شویم ، خدا خواب مانده است

با دستهای خالی دشمن به سمت ما

یک دوست ، ماشه ماشه خیانت چکانده است


من خواب دیده ام که همان خواب بهتر است

از چشمهای بازِ به پرواز دوخته

من خواب دیده ام که در آتش نشسته ایم

لبخند می زنند به نسلی که سوخته

همرزم سالهای قدیمم مصمم است

تا بشکه بشکه نفت بپاشد به جای آب

فرمانده توی آینه هی سرفه می کند

فرمانده توی آینه هی می دهد جواب


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   راستش برای این پست شعر دیگری در نظر داشتم تا اینکه « حتی پلاک خانه را » ی سید مهدی موسوی به دستم رسید و هوس کردم  من هم یکی از دو سه شعری را که در ژانر جنگ گفته ام ، بگذارم  تا از طرفی هم بهانه ای باشد برای معرفی کتاب او . هر چند که دکتر موسوی در تنها یکی از بیتهای کتابش نصف حرفهای این شعر مرا قبلاً آورده است :

با جهد آفتاب پرستان محترم !!

کم کم عوض شده ست در این شهر ، رنگها   

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ـ  از کتابهای دیگری که از نمایشگاه امسال به دستم رسید « قطار ساعت هفت » جواد کلیدری بود . مجموعه ی غزلی  که شیرین زبانی هایی از این دست در آن کم نیست :

خانم ؛ شما پرنده نباشید بهتر است

اصلاً پرنده توی خیابان چه می کند ؟

    می توانید یادداشت « آرش شفاعی » را راجع به این کتاب در اینجا و تو ضیحات « جواد کلیدری » را هم اینجا بخوانید .


 


برچسب ها: دیروز صبح یک نفر از کوچه جار زد
+ نوشته شده توسط محمد دانشور در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 |






پر از سماجت یک شاعرم که در شب عید

 نمی شود بسراید ولی نمی خوابد 

صدای خش خش جاروی کوچه را دم صبح

برای تازه سرودن بهانه می یابد

 

حواس شعر مرا پرت کن به یک عیدی

ببین چه بد شده آغاز چارپاره ی من !

 برای من مثلا یک کمی ... چه می دانم ...

کمی انار .. کمی عشق ... بگذریم اصلاً

 

 

بیا نجابت این صبح را روانه کنیم

به سمت یک شب سرشار از حمایت ماه

به ابرها بسپاریم دست بردارند

از آسمان و تهاجم به قصد غارت ماه

 

بیا زمان عبور از کنار بوته ی  دود

نشاط باغچه را باز هم هوس بکنیم

به قول زنجره : شمشادها عزادارند

بیا هر آنچه سیاهست را  هرس بکنیم

 

به کیسه های زباله کمی بها بدهیم

که گربه های گرسنه دعایمان بکنند

اگر دوباره سگی هار سمت ما آمد

از انتهای خیابان صدایمان بکنند

 

به من اجازه بده تا اگر هوا بد بود

هوای کوچه اگر سرد بود ، برگردم

و در کنار بخاری پر از جنوب شوم

به گرم ساحل اروندرود برگردم


به روزهای « د لش را به خانه خواهد برد »

به روزهای پر از دلخوشی به هر چه « سپس »

به روزهای فقط روز ... روز ... آری ... روز

به روزهای پر از نور بعد از آتش بس

 

به من اجازه بده تا پر از جنوب شوم

که در ضیافت خرما ، کمی گناه کنم

و لابلای درختان ، میان نخلستان

به رقص باکره ای در خفا نگاه کنم

 

 

از این همیشه زمستان همیشه می نالم

من از سپیدِ درختان باغ می ترسم

در انتظار تحول به احسن الحالم

من از سیاهِ صدای ِ کلاغ می ترسم



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

  




 

 هر جا که جای توست ، یکی جا بجای توست

انگار باتلاق فقط جای پای توست

 از سیم خاردار محال است بگذرد

بادی که لابلای سکوتش  صدای توست

 حالا درخت توت هم افسرده می شود

حالا که باد خسته تر از دستهای توست

 هی می رویم تا برسیم و . . . نمی رسیم

پایان همیشه قبل تر از ابتدای توست

 زجر است خم شدن به تماشای رد پات

شلاق می زنند به پشتی که تای توست

 با گریه های قهقه سرگرم مانده ایم

با خنده های زرد که در های های توست

 تنها سیاهپوشی ما رسم سوگ نیست

حتی کلاغ توی غزل در عزای توست

 سی سال عاشقانه سرودند شاعران

سی سال عاشقانه سرودن برای توست


ـ mp3

                ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ سال نو مبارک ( قبلی پیشاپیش بود . این یکی پساپس )

ـ  احتمالا ً  بیست فروردین نخواهم بود . احتمالا ً برای همین دو تا شعر گذاشتم .

 

 


برچسب ها: پر از سماجت یک شاعرم که در شب عید, هر جا که جای توست یکی جا بجای توست
+ نوشته شده توسط محمد دانشور در پنجشنبه 3 فروردین1391 |


Powered By
BLOGFA.COM