دیروز صبح یک نفر از کوچه جار زد :
ـ « اِسقاط می خریم . . . »
خودم را زدم به خواب
همرزم سالهای قدیمم حدود ظهر
پستی سراغ داشت برایم که در جواب ↓
فرمانده توی آینه یک لحظه سرفه کرد
می خواست رُک و راست ببینم جواب را
اخمی درشت و طرز نگاهی که سالهاست
پر می کند هنوز برایم خشاب را
سربازهای مرده مرا دوره کرده اند .
با هر تماس تازه و با هر صدای در↓
فرمانده توی آینه دستورداده است :
ـ « با ما بمان ؛ بمان و خجالت بکش پسر
پا شو؛ ببند کرکره را رو به روز ما
پا شو؛ اطاق را پرِاز شمع کن رفیق
دنیای پشت پنجره با ما غریبه است
پا شو؛ بساط پنجره را جمع کن رفیق »
سربازهای مرده مرا دوره کرده اند
در قاب عکسهای یکی بعد دیگری
هر شب برای خانه ی من پنجشنبه است
عشق و کُمیل و اشک و قرار ِ برادری . . .
در بیست و چند سال ِ پر از رنگ بعد رنگ
در رنگ باختن وسط ِ استحاله ها
با آفتاب ِ د شمن ِ با رنگ عکسها
من بودم و مراقبت از سرخ لاله ها
من خواب دیده ام که همه خواب مانده ایم
بیدارهم شویم ، خدا خواب مانده است
با دستهای خالی دشمن به سمت ما
یک دوست ، ماشه ماشه خیانت چکانده است
من خواب دیده ام که همان خواب بهتر است
از چشمهای بازِ به پرواز دوخته
من خواب دیده ام که در آتش نشسته ایم
لبخند می زنند به نسلی که سوخته
همرزم سالهای قدیمم مصمم است
تا بشکه بشکه نفت بپاشد به جای آب
فرمانده توی آینه هی سرفه می کند
فرمانده توی آینه هی می دهد جواب
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راستش برای این پست شعر دیگری در نظر داشتم تا اینکه « حتی پلاک خانه را » ی سید مهدی موسوی به دستم رسید و هوس کردم من هم یکی از دو سه شعری را که در ژانر جنگ گفته ام ، بگذارم تا از طرفی هم بهانه ای باشد برای معرفی کتاب او . هر چند که دکتر موسوی در تنها یکی از بیتهای کتابش نصف حرفهای این شعر مرا قبلاً آورده است :
با جهد آفتاب پرستان محترم !!
کم کم عوض شده ست در این شهر ، رنگها
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ از کتابهای دیگری که از نمایشگاه امسال به دستم رسید « قطار ساعت هفت » جواد کلیدری بود . مجموعه ی غزلی که شیرین زبانی هایی از این دست در آن کم نیست :
خانم ؛ شما پرنده نباشید بهتر است
اصلاً پرنده توی خیابان چه می کند ؟
می توانید یادداشت « آرش شفاعی » را راجع به این کتاب در اینجا و تو ضیحات « جواد کلیدری » را هم اینجا بخوانید .
برچسب ها: دیروز صبح یک نفر از کوچه جار زد


